محض مزاح!!!

پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت

پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت
این اطلاعیه دم در شمالی نصب بود
گفتم که انشاالله همه فیض ببرن :)
از همین جا و از طرف همه بچه ها بهت تسلیت میگم دوست خوبم
ایشالا که غم اخرت باشه

ساقیا در گذر عمر ببین
که چگونه کمرم میشکند
پر کن این جام از زهر
دگر از (سین) به ستوه آمده ام!
هر کجا بودم و هستم
هر کجا رفتم و رفتم
شر این تحفه نحس
به تمام دل وجانم گره افکنده بسی
نتوانم گذر عمر دگر نتوانم
پر کن این جام از زهر
من هم اکنون به دستان فرو خفته ی خود میگویم
که مبادا غلطی کرده و لمسی کند آن پیکر مرموزش را
که چنین گر بشود
دگر این دست به تنم
متصل بر بدنم
نا یابم!
من هم اکنون به چشمان به زیر آمده ام میگویم
که مبادا غلطی کرده و دیده به رخ دیونما یش بدهند!
که چنین گر بشود
درطی لحظه و پلکی بر هم
هر دوی دیده به بادی بدهم
وای بر تو ای وای
من چگونه بتوانم که سه چهار سال تمام
دیده ام از رخ تو پوشانم؟!
ساقیا پر کن جام
پر کن این را از زهر
که به یک باره فرو ریزم من
آن چنان زهری که
جان ناقابل را
در طی آنی و کمتر حتی
ز کفم برهاند
ساقی من
هم اکنون به تو من میگویم
که اگر گردش ایام تو را
به تصادف پی دیدار رخ او نشاند
گول ایام مخور!
گول این دهر ستمکار مخور!
با تمام دل و جان
از برش دور شو چون تیر کمان
قبل از آن پر کن جام تا بنوشم از آن
من هم اکنون به شما میگویم
به تو که از ته دل
به تو که با همه جان این سخن پیر جوان
نشنیدی
و پیامم بی هوش
سپری کردی بی هیچ توجه از گوش
الهی سین هر شب به سراغت آید!
الهی در خوابت
به جانت افتد!
و از آن پس با من
راهی کوه و بیابان گردی!
من خود این میدانم
بد ایام و گذشت شب تار
شب نحس و شب تلخ امتحان
به فنا رفتن این روح و روان
همه از اوست تمام
من خود این دانم نیز
چاره ای جز صبر نیست
صبر خواهم کرد صبر
صبر خواهم کرد صبر
اهل دانشگاهم
رشته ام الافیست
جیبهایم خالیست
پدری دارم حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب وخدایی که مرا کرده جواب
دوستانی چون (شمس)!
دربه در در پی نیرنگ و فریب
در پی دوز و کلک
دوستانی همچو این (شیخ) جوان
او که با خنجر زهرآگینش
میدرد این جگر سوخته را
میخورد کله بی صاحب مارا
هر دم
دوستانی چون (سین)! که نگفته همه تان میدانید
که زبانم به سلامت نبرد عمر اگر اسم شریفش به تکامل ببرم!
آن همانیست که با پاقدمش
بحر پر آب شود رود ضعیف
آن همانیست که با آمدنش
گذر عمر شود بدتر از این
او همان خانه خرابیست که شهر با قدم او به خود میلرزید
او همان تحفه نحسیست که اختر در برش میپیچید
او دگر کیست؟!
دگر چیست؟!
او همان کرنش سنگین سپهراست
او همان سیل فریب است
او همه درد وعذاب است
پیش معبود برم شکوه مگر او کند از کار حقیرم گره ای باز
بعد آن بلکه شود این دل بسته
مگر باز
اهل دانشگاهم قبله ام استاد است
جانمازم نمره
خوب میفهمم من
سهم آینده ی من بیکاریست
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
باید از آدم دانا ترسید
باید از قیمت دانش نالید
باید از سرعت ایام کاهید
و به آنها گویم
که به اینجا نه پی دانش و علم آمده ام
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ام
و به آنها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم!
من به گور پدر علم و هنر خندیدم...
یادش بخیر یه زمان با 1000 تومن میرفتی تو مغازه با 4تا پفک و 5تا بستنی و کلی لواشک و آلوچه میومدی بیرون اما الان دیگه نمیشه
چون همه جا دوربین گذاشتن!
دلا خو کن به مشروطی که آن هم عالمی دارد
(ایام غم انگیز امتحانات را به تمامی شیفتگان
راه عشق و حال تسلیت عرض میکنم)
وقتی کسی ناراحتت می کنه 42 تا ماهیچه استفاده میشه تا اخم کنی!
اما فقط 4 تا ماهیچه لازمه که دستت رو دراز کنی و محکم بزنی پس کلش
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه،ناگهان مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ،از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
چند وقته تصمیم گرفتم تو زندگیم تحول ایجاد کنم
میخوام بشینم رو تلویزیون و کاناپه رو تماشا کنم...