مترسک
که می گوید
مترسک
در دل آتش نمیسوزد
که آتش در دلش میتازد و
لب بر نگاه خسته از شب
تا ابد
آهسته میدوزد
که میداند
مترسک
تا سحر
هر شام
چگونه شانه های مرگ را
دلخسته می بوسد
و بی پروا
از این هذیان
دمادم
تخته نرد عاشقی
با درد می بازد
که میداند
مترسک
از غم هجران آن چشمان مه رویت
شبانگه
تا فلق
پیوسته بی تاب است
که می فهمد
غم درد مترسک را
که پنداری
که از کاه است و از گونی
و لیکن در دلش
آه جگر سوز است و
آهش عالمی تاریک میسازد
چه میفهمی
غم درد مترسک را
...چه میفهمی...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 21:48 توسط Farid
|