داستان يك دانشجوي عاشق...

یک دانشجوی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.
.
.
.
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.
بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه…
روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت :
” من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت “
اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.
.
.
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
.
.
چهار سال آزگار گذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
.
.
نتیجه اخلاقی این ماجرا
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.:))))))))

زندگي ام را خلاصه كرده ام به.....

زندگی ام را خلاصه کرده ام
به دیدن بیماران هر روزه در بیمارستان
و قلب بیمارم که جز برای هیچ کس نمیتپد
روحی که مغشوش است
و روزهایی که از فرط بی کسی،
به شب وصل میشوند
به آهنگ هایی که گوشم را به گریه می اندازند!
وگریه های شبانه
به تنهایی های مفرط
به خستگی های خواب آلود
و رنگ های سیاه و سفید کتابهای قطورم که قرار است در آینده شفا بخش باشند...

ادامه نوشته

نسل سوخته..........

اینجا ایرانـــــــ است و ما نسل مزخرفی بودیم...


نسلی که برای همه چیز باید رقابت می کرد...


نسل کنکور و انتخاب رشته...


نسل ماندن سر دو راهی..


نسل انتخاب بین بد و بدتــــــــر...


ادامه نوشته

لذت هاي كوچك در زندگي


وقتی کسی رو که دوست داری تماشا میکنی و اون حواسش نیست
                              ********
از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و او با لبخند و حوصله جوابت را میدهد
********وقتی هدیه ات را باز میکند و چشمهایش از خوشحالی برق میزند
********
از خیابان که رد میشوی راننده ای که حق تقدم با اوست برایت میایستد و
با خوشرویی اشاره میکند که رد شوی
********
صفحه پیام هایت را باز میکنی و میبینی که از او ایمیلی داری
********
وقتی از ترس خواب ماندن و دیر رسیدن از خواب میپری و
ناگهان به یاد میاوری امروز تعطیل است
********
هر دو هم زمان یک حرفی را میزنید و بعد میگویید ((چه با هم )) و میخندید
********
دور که میشود بر میگردد به نگاهی ،دست تکان دادنی و لبخندی
********
دیدن یه سریال با کسی که دوستش داری
********
وقتی نوزادی انگشتت را محکم میگیرد
********
هدیه ای که تو برایش خریده ای پوشیده است
********وقتی اخم کرده اما نمیتواند جلوی خنده اش را بگیرد
********

our people

اگرچه سختي از انسان يه كوه درد ميسازه

                                                                         ولي از مردم ما درد داره يه مرد ميسازه

نامه به خداي كه نديدمش...

گفتم:خداي من دقايقي بود در زندگانيم كه هوس ميكردم، كه سرسنگينم را كه پر از دغدغه ي ديروز بود،بر شانه هاي صبورت بگذارم.ارام برايت بگويم و بگريم،در ان لحظات شانه هاي تو كجا بود؟

گفت:عزيزتر از هرچه هست،تو نه تنها در ان لحظات دلتنگي كه در تمام لحظات بودنت بر من تكيه كرده بودي.من اني خود را از تو دريغ نكرده ام كه تو اين گونه هستي.من همچون عاشقي كه به معشوق خود مينگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم:پس چرا راضي شدي من براي ان همه دلتنگي اين گونه زار بگريم؟

گفت:عزيزتر از هرچه هست،اشك تنها قطره اي است كه قبل از انكه فرود ايد،عروج ميكند،اشكهايت به من رسيد و من يكي يكي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي واز حوالي اسمان،چرا كه تنها اين گونه ميش.د تا هميشه شاد بود.

گغتم..........
ادامه نوشته

افسانه ي عشق و جنون....

روزي همگي دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه...

ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت:‌‌ (بياييد بازي كنيم مثلا قايم باشك!)

همه از اين پيشنهاد شاد شدند...

ديوانگي فورا فرياد زد: (من چشم ميگذارم)و از آنجايي كه هيچ كس نميخواست به دنبال ديوانگي بگردد،ه

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن...

همه قبول كردند....

يك...دو...سه...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!

لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد!

خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد!

اصالت در ميان ابرها مخفي شد!

هوس به مركز زمين رفت!

دروغ گفت زير سنگي پنهان ميشوم و به ته دريا رفت!

طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد!

و ديوانگي مشغول شمردن بود...هفتادونه...هشتاد...هشتادويك...

همه پنهان شده بودند به جزعشق كه هنوز مردد بود و نميتوانست تصميم بگيرد و البته جاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم عشق را نميتوان پنهان كرد.

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد...نود وپنج...نود و شش...نود و هفت...

هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد،عشق پريد و در بين يك بوته گل رزپنهان شد.

ديوانگي اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود؛ٍزيرا تنبلي اش آمده بود تا جايي پنهان شود.سپس لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود،دروغ را ته دريا،هوس را در مركز زمين،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق !از يافتن او نااميد شده بود.

حسادت در گوشش زمزمه كرد:‍‍ (عشق پشت بوته ي گل رز است!)

ديوانگي شاخه ي چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته ي گل رز فرو كرد.دوباره و دوباره... تا با صداي ناله اي متوقف شد.

عشق از پشت بوته بيرون آمد.با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش خون بيرون ميزد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نميتوانست جايي را ببيند.او كور شده بود...

ديوانگي گفت: (من چه كردم؟ من چه كردم؟چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟)

عشق پاسخ داد: (تو نميتواني مرا درمان كني،اما اگر ميخواهي كاري كني، راهنماي من شو)

واينگونه است كه از آن روز به بعد،

عشق كور است و ديوانگي همواره راهنماي او...

زيبا و خواندني




سخناني از كوروش كبير

کوروش بزرگ یا کوروش کبیرمعروف به کوروش دوم نخستین پادشاه و بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی بود. کوروش بمدت سی سال، از سال ۵۵۹ تا سال ۵۲۹ پیش از میلاد، بر ایران سلطنت کرد.بخاطر بخشندگی، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون و گسترش تمدن، شناخته شده‌است.ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را، به منزله مسیح پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.


دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولتاست

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکرمی کنند، نه رفتار و عملکرد شما.

فراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوتانجام می دهند.

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آننخواسته اید .

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد

من ملتم را سربلند ساحت زمين خواهم كرد زيرا شادماني او شادماني من است

شعري از اقا مصطفاي حسن زاده

اگه دوست داري واست رو برج ميلاد هوار كنم                اگه دوست داري واست دايناسور شكار كنم

  اگه دوست داري واست يه گاو از هلند بيارم               بس كه خوشكلي واست يه كاميون اسپند بيارم

اگه دوست داري واست يه ربات از چين بيارم                اگه مرواريد كمه، هزار تا دلفين برات بيارم

اگه دوست داري ببرمت كيش يكم برنزه شي               از خدا ميخوام عزيز كه هيچ وقت تو تنها نشي

  تو بخواه  هيكلتو  فوري  طلاجات  ميكنم                   برو گم شو ....  سر يك ثانيه پيدات  ميكنم

تو بخواهي  عزيزم، من فدايت  ميشوم                         حقير  هستم   ولي   لايقت   ميشوم

اگه بخواي شبا فقط واسه تو گيتار ميزنم                     اگه از من دور بشي من خودمو دار ميزنم

كي شود اي دوست، ياد از ما  كني؟                        ياد از  اين  پروانه ي  بي  پروا   كني

كي  شود  صياد  من صيدت شوم                            همچو  يك  زنداني  در  بندت   شوم  

كي شود پيش قدم هاي تو اسپند شوم                     در  مسير  راه  تو  پرپر  شوم

بدون شرح....



ايران ما

بچه ها این نقشه جغرافیاست

بچه ها این قسمت اسمش آسیاست

شکل یک گربه در اینجا آشناست

چشم این گربه به دنبال شماست

بچه ها این گربهه ایران ماست

بچه ها  این کشور نازنین دشمن زیاد دارد در کمین

داغ دارد هم بر دل هم بر جبین./

بوده نامش از قدیم ایران زمین./

 یادگار پاک قوم آریاست

بچه ها بچه ها از هر گروه و هر نژاد دست بر دست هم باید نهاد

فارغ از هر زنده باد و مرده بادوسر به راه مملکت باید نهاد./

مام و میهن عاشق صلح صفاست.

بچه ها این پرچم خیلی قشنگ/

 پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ /هم  نشان از صلح دارد هم ز جنگ

خار چشم دشمنان چشم تنگ/,

افتخار ما به آن بی انتهاست.

بچه ها این خانه ی اجدادی است, /گشته ویران تشنه ی آبادی است/خسته از شلاق استبدادی است مرحم دردش کمی آزادی است

 

مرحم دردش کمی آزادی است.

بچه ها این کار فردای شماست

به امید پیروزی

پاینده باشین وسبز

1391/02/10-ساعت 16 كلاس شيمي الي

يه شوخيييييي..........

دختری با مادرش در رختخواب                 درد ودل می کرد با چشمی پر آب

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست          زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم           روی دستت باد کردم مادرم

سن من از 26 افزون شده                      دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس مجنون این لیلا نشد               شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته              بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت           خنده بر لب آمدش آهسته گفت

دخترم بخت تو هم وا می شود           غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن               این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر:مادر محبوب من                     ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها                       من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها                    سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بریک پسر                  مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر            با سعید و یاسر و ایضا ً صفر

با سه تا شان رفته بودیم سینما         بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری ، هم صحبت یاسر شدم              او خرم کرد، آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید                  قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله                یک زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهاد بود                     البته وسواسی و حساس بود

بعد از این وسواسی پر ادعا                       شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم                    بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شدم                      بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او                           گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو

گرچه من هم در زمان دختری                       روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر                     دل نمی دادم به هر کس این قدر

         خاک عالم بر سرت، خیلی بدی واقعا ً که پوز مادر را زدی

كل كل دو شاعر در مورد زن و مرد...

خانم ناهيد نوري:

به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید


پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :


به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !

ده دليل خلقت زن...

۱– خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود.

۲– خدا میدونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی کنترل تلویزیون رو بهش بده.

۳- خدا میدونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمیگیره!

۴ – خدا میدونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی دیگه نمیخره. …

۵– خدا میدونست که آدم یادش میره آشغالا رو بیرون ببره

۶ – خدا می خواست آدم بارور و تکثیر شود ، اما خدا میدونست که آدم تحمل درد زایمان رو نداره

۷ – خدا میدونست که مانند یک باغبون ، آدم برای پیدا کردن ابزارهاش نیاز به کمک داره

۸ – خدا میدونست که آدم به کسی برای مقصر دونستش برای موضوع سیب یا هر چیز دیگری نیاز داره

۹ – همونطور که در انجیل آمد ه است : برای یک مرد خوب نیست تنها بماند

و سر انجام دليل شماره ي يك

10-خدا به آدم نگاه کرد و گفت : من برای بهترین مدیرم باید دستیاری خلق کنم

قانون هاي واقعي

ميزان وجود سنگ در غذا با اصابت ان با دندان هاي خراب و سست رابطه ي مستقيم دارد!!!!!

اگه تو يه اتوبوس 40 صندلي سالم وجود داشته باشه هميشه امن داغون داغونه بهت ميرسه....

اينترنت هميشه پر سرعت كار ميكنه مگر اينكه شما كار مهم و واجبي داشته باشيد.

درست وقتي كه داري باباتو راضي ميكني كه ماشينو بهت بده،تلويزيون داره بد ترين تصادفاي چند روز اخير رو نشون ميده!!!

وقتي تزريقاتي ازت پرسيد كي پني سيلين زدي فرقي نميكنه بگي يه سال پيش يا يه  ماه پيش يا حتي يه دقيقه پيش چون اون هوس كرده ازت تست بگيره  و تو بيشتر درد بكشي..........

ايا ميدانيدهاي ايراني.......

ايا ميدانيد ديوار چين با الگو برداري از ديواري كه كوروش در سال 544قبل از ميلاددر شمال ايران ساخت ،ساخته شد؟؟!!!

ايا ميدانيد اولين ارتش سواره در دنبا توسط سام ايراني با 115 سرباز ايجاد شد؟؟!

ايا ميدانيد اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند؟؟؟!!!

ايا ميدانيد اولين مردماني كه اتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند؟؟؟!!!

ايا ميدانيد اولين مردماني كه ذوب فلزات را اغاز كردند ايرانيان(شهر سيلك در اطراف كاشان)بودند؟؟؟!!

ايا ميدانيد اولين مردماني كه سكه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند؟؟؟!!!

ايا ميدانيد اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كوروش و در شوش براي تعليم فن و هنر ساخته شد؟؟!!

ايا ميدانيد اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشكري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس باز نشستگي و گرفتن مستمري دائم را كوروش در ايران پايه گذاري كرد؟؟!!!!!

ايا ميدانيد اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند؟؟

ايا ميدانيدواژه ي پرادايز در زبان انگليسي از نام باغ هاي سلطنتي كوروش گرفته شده است؟كوروش در پايتخت امپراتوري خود باغ هاي عظيمي را بنا نهاد كه انها را پرديس نام نهاده بود كه با مرور زمان در زبان انگليسي به پارادايز تبديل شد؟؟؟!!

!!!!!!!!!!!!..........

      چه تلاشيييييييييي.........

                    اينم مادر ملوان زبل..............

           اتحادو داشته باش..............



              بدون شرح................

        عربه ديگه!!!



خطای دید...

سرتونو عقب جلو ببرین

فک نکنید که واقعا چهارتا چش داره!!!!!!

نقطه وسط را نگاه نموده و سر را عقب و جلو ببرین

تو این شکل چند تا صورتک میبینین