گفتم:اخر ان چه سنگ بزرگي بود كه بر سر راهم گذاشتي؟

گفت :بارها صدايت كردم و ارام گفتم از اين راه نرو كه به جاي نميرسي.تو هرگز گوش نكردي و ان سنگ بزرگ،فرياد من بود كه عزيزتر از هرچه هست از اين راه نرو

گفتم:پس چرا ان همه درد در دلم انباشتي؟

گفت:روزيت دادم تا صدايم كني،چيزي نگفتي.پناهت دادم تا صدايم كني چيزي نگفتي.بارها گل برايت فرستادمكلامي نگفتي.ميخواستم برايم بگوي و حرف بزني.اخر تو بنده ي من بودي،چاره اي نبود جز نزول درد كه تنها اين گونه شد كه تو صدايم كردي.

گفتم:پس چرا همان بار اول كه صدايت كردم درد را از دلم نراندي؟

گفت:اول بار كه گفتي خدا چنان به شوق امدم كه حيفم امد بار دگر خداياي تو را نشنوم.تو باز گفتي خدايا و من مشتاق تر براي شنيدن خداياي ديگر.من ميدانستم تو بعد از علاج درد بر خدايا گفتن اصرار نميكني،وگرنه همان بار اول شفايت ميدادم

گفتم مهربانترين خدا دوستت دارمت

گفت:عزيز تر از هرچه هست،من دوست تر دارمت...